
این روزها که می گذرد بد جور می گذرد
همچون لقمه ای کلفت در گلویی نازک نارنجی..
شکلک های ناخود آگاه یک مرد… در حال خفه شدن
خنده های یک کودک از همه جا بی خبر
و زن سیه بختی که جز نصیحت کردن و توبیخ مرد هیچ بلد نیست.
این زندگی رو به نابودی است
کسی چه می داند که لقمه بعدی برای که گرفته شده
گشنه ام گشنه تر از همیشه......

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سحرگاه غریبی است
آبستن از غصه ها سرگشته در خود و بی خود
ظهر هنگامه تیغ آفتاب ُتاریکی محض است ُسیاه سیاه
شبانگاهان هم که زمان قصه هاست اما قصه ای ندارم تا بازگویم.....
سکوت می کنم تا سحر گاه دیگری آید و قصه های ناگفته ام را باز گویم...
.اندکی صبر سحر نزدیک است
