
شب دهشتناک بودن ، شب تعدیل احساس بود
برای رفتنش بهانه ای می خواستم ،اماچه باید می کردم ......
پیمانه ای پر بود و جامی از زهر نوشین در برابرم.....وسوسه مردن و ندیدن...
شوق بودن و تحمل ،هیچ کدام برایم معنی نشد..........
ماندم و دیدم شکستن لطف و احساس را...نیمه ای را برای نیم شدن.
دوست داشتم اما نتوانستم بگویم.......پس نمی گویم تا دیگر نبینم آن لحظه را
کاش می دانست که این راه به بیراهه شکست میان بر است...
کاش صداقتی در این جمع آشنا و لی بی تفاوت بود... تا روایتی را باز می گفتم ...
.ای کاش نهایتم را می گفتم تا سرای غصه در این ورطه بی کسی شرم سار از حضورش می بود
